تبليغاتX
style="MARGIN-TOP: 5px; MARGIN-BOTTOM: 5px; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma" scrollDelay=150 direction=right width=464>بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم / همه تن چشم شدم خيره بدنبال تو گشتم / شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم / شدم آن عاشق ديوانه که بودم / يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم / پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم / ساعتي بر لب آن جوي نشستيم / تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت / من همه محو تماشاي نگاهت / يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر کن / لحظه اي چند بر اين آب نظر کن / تا فراموش کني ، چندي از اين شهر سفر کن / با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم / سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم / يادم آمد که دگر از تو جوابي نشنيدم / پاي در دامن اندوه کشيدم / نگسستم نرميدم / رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم / نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم / نه کني ديگر از آن کوچه گذر هم / بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم !!؟؟ یه تنهای تنها
یه تنهای تنها
اشک رازیست ،لبخند رازیست،عشق رازیست ،اشک آن شب لبخند عشقم بود
...
سلام غریبه ای که تا چندی پیش آشنا بودی

دلم خیلی گرفته .... از خودم ... از ... خودم ... از ... خودم .........

کاش بودی .... کاش بودی و دلتنگیاما درمون میکردی ...

خدایا کمکم کن ..........

دارم میمیرم ....

از تنهایی ...

از خیلی چیزا ...

از اجبار ........

از ..........

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:32  توسط امید | 
خداحافظ ...

 

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

  خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نو بهار همیشه

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 23:10  توسط امید | 
دعوت به همکاری...
با سلام خدمت تمامی دوستان سرزمین من

شرکت نگین طلائی نصف جهان برای پروژه های خود از کسانی که دارای مدرک مهندسی

عمران با حداقل ۳سال سابقه کار به صورت بیمه دارا هستند دعوت به همکاری میکند ...

در صورت تمایل به همکاری با شماره های زیر تماس بگیرید:

۰۹۱۳۳۱۷۲۱۷۷ : نجفی

۰۹۱۳۲۸۰۸۷۸۲ : امیدی 

منتظر دیدارتان هستیم

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 22:47  توسط امید | 
برا همیشه ...

این وبلاگ از امروز رسما تعطیل میشه ... برا همیشه

آخه بهونه این وبلاگ برام مرد ... بهونه ای که تا آخر عمرم نمی بخشمش ...

بهونه ای که برام نفس و زندگی بود ... ولی خیلی زشت بام بازی کرد ...

این عهد بستم که هر وقت اسمش یا یادش تو ذهنم بیاد فقط نفرینش کنم ...

اون منا کشت ... به معنای واقعی ... تا امروز برام زندگی بود ... ولی برام مرد ... واسه همیشه ...

من نمی خوام بمیره ولی همین اندازه که زجرم داد خدایا تو خودت قاضی باش و قصاصش کن ...

نه کمتر نه بیشتر ...

فقط خدااااااااا کمکم کن تا کسی که حتی یک بار بم نگفت دوستت دارما فراموش کنم ...

خدایاااااا

من راضیم به رضای تو ...

فقط آروم بشم یا حق... فقط آرامش بم بده ...

ای عشق یک طرفه من واسه همیشه خدا حافظ

این گدای عشق از بس دست کشید به طرفت به معنای واقعی عشق رسید ...

عشق مال ما نیست

مال آدم پولداراست ... مال آدم خوشتیپ هاست...نه مال من که از روستا اومدم ... نه من که بوی گوسفند

میدم ...

آخر قصهء ۴ ساله من ...

تمام شد ............. و هزار حرف نگفته  ...

 

التماس دعا ...

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:18  توسط امید | 
...

سلام هیچکس...

من وقتی دلم خیلی خیلی میگیره مینویسم ... الانم یه بارشه ...

الان که دارم این چند خط درد دلا مینویسم صفحه کلید پر از اشک شده ...

ولی نگین مرد نباید گریه کنه ... آخر بی انصافیه ...دیگه پکیدم به خدا ...

اون که خدشم میدونه کیا میگم فکر میکنه من علی بی غمم ...فکر میکنه تنها مشکل من تو زندگی

رابطم با اونه و اینکه چه جور درستش کنم ...

ولی به خدا نیست ...

من تا این مدت که باش بودم راز دلما بش نگفتم ... چون فکر میکردم نباید بگم ...

به خود خدا من درد دارم ... خیلی ... خیلیییییییییییییییییییی ...

دردی که پیش این رابطه خیلی بزرگتره ...

آخ که چقدر دلم میخواست الان یه دیونه بودم ...

مثل ... اسمه کسیو نمیارم ...

که نخام فکر کنم ...نخام تصمیم بگیرم ... نخام انتخاب کنم بین ...

بابا فلانی ... من تو را برا آرامش میخام نه برا کسی که جلو آرامشما بگیره و دردی به دردام اضاف کنه...

من میخام تو منا نجات بدی نه اینکه زوتر غرقم کنی ...

اخ که نمیدونم چی بگم ...

خدایا به تو پناه میبرم...

 

              خدا تو رهام نکن ...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:6  توسط امید | 
سلام و ...

 

سلام

آمدم بعد از یک سال...

تو این یک سال چه کردمو چه نکردم مهم نیست مهم اینه چی بدست اوردم و چی از دست

دادم... نمیدونم قضاوت باشه با خدا و قیامت ...

خواستم امشب شعری، مطلب خوندنی بنویسم ،دیدم حالم بدجور گرفته ...

میدونین حالم مثل حال یه ماهی تنها تو یه تنگ کوچیکه ...

بی خیال... برا اولین بار بعد از یک سال کافیه ...

فقط ..

ز چشمت چشم آن دارم که از چشمم میندازی،

به چشمانت که چشمانم به چشمان تو مینازد ...

 

یا حق  

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:18  توسط امید | 
انتظار...

خبر آمد خبری در راه است ،

سر خوش آن دل که از آن آگاه است ،

شاید این جمعه بیاید شاید،

پرده از چهره گشاید شاید،

ادامه شعر را در روزهای آینده براتون میگم

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 2:7  توسط امید | 
سهراب ...
من نمی دانم
 
که چرا می گویند:اسب حیوان نجیبی است ؛کبوتر زیباست.
 
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست .
 
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد .
 
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید .
 
واژه ها را باید شست.
واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد .
 
چترها را باید بست ،
 
زیر باران باید رفت .
 
فکر را ، خاطره را ،زیر باران باید برد .
 
با همه مردم شهر ،زیر باران باید رفت.
 
دوست را ، زیر باران باید دید .
 
عشق را زیر باران باید جست..
 
 
سهراب سپهری  
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 0:13  توسط امید | 
دعا ...

 

 

خدایا

 

ای نهایت خواستن حاجات ،

 

و ای آن که رسیدن به تمام خواسته ها به دست قدرت اوست ؛

 

 و ای که نعمتهایش را به بها و قیمت نمی فروشد .

 

 و ای آنکه بخشش هایش را به منت گذاشتن ، تیره و ناصاف نمی کند ؛

 

 وای آنکه به او بی نیاز میشوند و از او بی نیاز نمی شوند ،

 

و ای آنکه به او رغبت میکنند و از او روی بر نتابند ،

 

 و ای آنکه درخواست ها ، گنج هایش را از بین نمی برند ،

 

و دست آویزها حکمتش را تغییر نمی دهند ،

 

و رشته حوایج نیازمندان از او قطع نمی شود .

 

 و دعای دعاگویان او را خسته و درمانده نمی کند ..

 

وجودت را به بی نیازی از همه آفریده ها ستوده ای  ،

 

 و حضرتت به بی نیازی از آنها شایسته است ...

 

...

قسمتی از مناجات امام سجاد ( ع) ، در صحیفه سجادیه

2 نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 0:54  توسط امید | 
روستا

کودکی را برای داشتن روحی آزاد و پاک دوست دارم.روحی که با علف و خاک نرم بیابان در حال رشد بود .آنقدر کودکی مرا به خود مشغول کرده بود  که بزرگ شدنم را فراموش کردم . من آنقدر بزرگ شدم که همه فهمیدند و خودم نه . چون من بزغاله کوچک را دوست داشتم .چون من به دنبال گله گوسفند رفتن و با فضولات آنها جاده ای بی انتها ساختن را دوست دارم . من خوردن نان و پیازی در بیابان روی علفهای سبز ،زیر نور شدید آفتاب ،در کنار گوسفندان مهربان را به تمامی غذاهای دنیا ترجیح میدهم . من پوشیدن لباس پاره با سر زانوهای تکه زده و دست دوز را به پوشیدن بهترین لباسهای دنیا ترجیح میدهم .چرا که میدانم آنقدر سادگی و پاکی در آن لباس و غذا وجود دارد که در هیچ کجا یافت نمیشود. من خوابیدن در تالاری گلی و خشتی همراه با صدای پارس سگان و صدای جیرجیرکها و صدای برگهای درختان را به خوابیدن آرام در بهترین نقاط دنیا ترجیح میدهم .آه که چقدر خوابیدن زیر لحاف چهل تکه مادربزرگم به روحم آرامش میدهد. با کنار گذاشتن تمام لذتهایی که شاید از نظر مادی قابل لمس نباشد ولی از نظر معنوی چقدر بزرگند تموم بدبختی هایم شروع شد .کندن و انداختن شاخه انگوری در چشمه زلال و پاک باغ آنقدر زیباست که شاید بزرگترین نقاشان دنیا نتوانند آن را به تصویر بکشند .چیدن گندم و جو با داس و دست و نشستن عرقی بر پیشانی و بلند شدن بوی گندم چیده از بین مزرعه آنقدر به روح آدم طراوت میبخشد که فراموش نشدنی است . و بارها با نیش زنبور و درد شیرین آن زندگی کردم . آخ که چقدر بالا رفتن از درخت گردو و بادام و زردآلو لذت بخش است ،وقتی که در حال جمع کردن این ثمره ها از روی زمین هستم گوئی میوههای بهشتی را جمع میکنم . وقتی که سر بز یا میش را برای دوشیدن میگیرم و مادربزرگم با مهربانی شیرش را میدوشد میخواهم از شادی فریاد بلندی سر دهم و بز و میش را از ته دل بغل کنم . وقتی که برای خوراندن آب به گوسفندان به کنار جوی آب می آمدم و با شیطنت بزغاله کوچک خودم را به داخل آب می انداختم و او را می شستم تا از زیبائی برق بزند گوئی مادرم مرا شستشو میدهد و با من بازی میکند . آخ که چقدر دلم برای سگ کوچک و با وفایم تنگ شده ، سگی که بارها مرا از دست سگان دیگر نجات داد ، هر چند که جسه کوچک و ریزی داشت ولی وفایش هزار برابر بعضی از ما آدمهاست .بارها با اینکه چیزی برای خوردن نداشت ولی سراغ خانه های دیگران برای یک لقمه نان نمیرفت و همیشه نسبت به من وفادار بود . وقتی بین علفها دور من تاب میخورد و برای دیگران حصار درست میکرد که کسی حق ورود به این محدوده را ندارد مرا نیز به این خوی حیوانیم میبرد و من هم مانند او به دورش تاب میخوردم .گفتن خاطرات روستا آنقدر زیبایند که درکشان برای خیلی افراد غیر ممکن است ... کاش ما آدما هم مثل سگ وفادار باشیم به چیزائی که نسبت بهشون تعهد داریم و زود اونا رو به چیزای دیگه ندیم ... کاش ما آدما مثل خاک روستا که آزار به پای ما نمیده به هم آزار نرسانیم  ... کاش ما آدما مثل چشمه روستا صاف و صادق باشیم بدون دروغ و فریب ... کاش ما آدما احساساتمونا مثل بزغاله کوچک بیان میکردیم همانطوری که هست نه اونجوری که به نفعمونه... ما هر چی تجملاتمون زیادتر میشه دروغ و فریبمون بیشتر میشه ...اگه روزی تونستیم نسبت به همدیگر صاف و صادق بود اون روز دنیا برا من روستا میشه ، ولی این یه آرزوی محال و دست نیافتنیه ... چون ما آدمای شهری هر وقت بخوایم میتونیم راحت دروغ بگیم ، هر موقع هم خواستیم راحت وفاداری رو زیر پامون له میکنیم بدون هیچ دغدغه و مشکل و هر مقع هم خواستیم زیر تعهداتمون میزنیم ...

کاش ما هم یه روز دروغ و فریب و فراموش کنیم و با صداقت و پاکی این دنیای فریبکارو بگذرونیم ...

آمین  ...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 21:55  توسط امید | 
بی نام

خواهم که در این غمکده آرام بمیرم

 

 گمنام  و سفر کرده و بی نام بمیرم  

 

 

 

کس نیست که آزاد کند مرغ دلم را

 

پر بسته و دل خسته در این دام بمیرم

 

 

 

من کام دل از جلوه حسن تو گرفتم

 

هر چند در این معرکه ناکام بمیرم

 

...!!!...

2 نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 0:32  توسط امید | 
صلیب ...
پس ...

فردا ،

من آن پرنده سپیدم ،

                           که بر جلجتای عشق ،

صلیب خویشم و مصلوب ،

                               چو پرواز می کنم ...

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 12:34  توسط امید | 
؟؟؟...
و

عشق را

             در پستوی

                             خانه های کاهگلی

                                                       باید جست ...

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 1:31  توسط امید | 
آقا مهدي .....
اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس

بوسه زن بر خاك آن وادي و مشكين كن نفس

از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست

گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست .....

......

2 نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 22:2  توسط امید | 
چشم تو ...

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرند

و بهار

روی هر شاخه

کنار هر برگ شمع روشن کرده ....

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد....

حالا بیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرند ...

خان جهان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را .......

و بهاران را باور کن !!!

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام

از غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده

....

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 1:28  توسط امید | 
......

این سخن از یک فیلسوفه به نام " سارتس " :

... آدمی شور و شوق بیهوده است ....!!!

...

ولی من اینجوری میگم :

شور و شوق بیهوده مال آدمی است ...

و یه جور دیگه هم میتونیم اینا بگیم :

شور و شوق مال آدم بیهوده است ....

 یه پا فیلسوفیمو خودمون نمیدونیم ....

نه به خدا تشویقم نکنین ..... خجالت زده میکنین منا

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 15:47  توسط امید | 
for you ....

گرفتارم به دام زلفچین و عنبرین موئی

فرنگیزاده، شوخی کافری، زنار گیسوئی

دل از یوسف بری، مجنون فریبی، کوهکن سوزی

زلیخا طلعتی، لیلی وشی، شیرین سخن گوئی .....!!!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 6:5  توسط امید | 
نفس....

نفس اژدهاست ، او کی مرده است

                                     از غم بی حاصلی افسرده است

نفس هر سری و هفتصد سری

                                      تا ثریا میرود تحت السری

هیچ نکشد نفس را جز ذل پیر

                                      دامن آن نفس کش را سخت گیر ......

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 23:48  توسط امید | 
حرف ...
امروز

با نگاهم

سخن از ناگفته ها دارم ...

همیشه

دلگیرند

اسیرند

در کام دیوار

از اسیری اسیرتر از من ...

نگاهم

بجز

فریاد دریغ ...!!!

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 1:40  توسط امید | 
گناه .....

به کدامین گناه باید مجازات شوم

گناهی که خودت تو دلم نهادی

گناهی که دردشو  نمیکشی

چون تنهائی و از همه چیز بی نیاز

اوستا کریم :

من تنهام

من دوست دارم

میخوام دوست داشته باشم

میخوام دوسم داشته باشن

این کجاش گناهه

که باید به خاطرش ....

خدا جون:

قربون بزرگیت برم

دستمو بگیر که جز تو دستگیری ندارم

خدایا کاش ...

کاش همه چی ....

خدا جونم ...

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 23:40  توسط امید | 
وقتی ...
وقتی رفتی همه چی رفت

حتی حس زندگی رفت ...

وقتی رفتی تازه فهمیدم کی بودی

وقتی رفتی ...

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 23:42  توسط امید | 
لحظه...

صدای پای تو که میروی

و صدای پای مرگ که می آید...

دیگر چیزی را نمی شنوم .

 

2 نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 0:42  توسط امید | 
اینم وقتی نی نی بودم!!!!

2 نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 13:16  توسط امید | 
!!!!
2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 22:26  توسط امید | 
روزگار ...

سکوت را می پذیرم

اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت ...

تیره بختی را می پذیرم

اگر بدانم روزی  چشمانت را خواهم سرود ...

مرگ را می پذیرم

اگر بدانم روزی تو خواهی فهمید

که

دوستت دارم ....!!!

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 12:12  توسط امید | 
بدون شرح ....

....؟؟؟؟

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 14:36  توسط امید | 
تقدیم به کسی که تموم زندگیمه ...

شازده کوچولوی شهر یخی شهر متروک من ...

خیلی دوست دارم

اندازه دلهرای که برا دیدنت دارم ...

شازده من

خوبی مثل بلبل برا گل

دیگه چیزی نمیگم .....!!!!

فقط یه کلام:

دوست دارم .... دیونتم ...

وسلام

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 0:37  توسط امید | 
حذف .....!!!
من اون وبلاگمو حذف کردم

با هر چی نوشته بودم

با تموم نظرات و خاطرات

از تموم دوستانی که برای اون وبلاگ نظر داده بودن معذرت میخوام

حرف زیاد دارم

خیلی

ولی فقط میتونم بنویسم :

.........

 

2 نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 0:34  توسط امید | 
تقدیم به امام زمان(عج)
یادم رفته بود میلاد عشقم ، علاقم ، مولایم امام زمان ( که جانم فدای او باد) رو تو وبلاگم،

بنویسم ...

آقا جون تبریک میگم تولد قشنگتونا ...

رواق منظر چشم من آشیانه توست

                                            کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

 

مولای من

کی میشه بیای

به خود خدا قسم خسته شدم از این همه دروغ و ریا

آقا جونم

من که اصلا لایق نیستم حتی اسمتونا بیارم چه برسه چیزی بخوام

آقا جانم

منم  غلام سیاه شما

دارم چیزائی میبینمو میشنوم که هر روز هزاران بار از خدا طلب مرگ میکنم

مهدی خوبم

میدونم که تو از احوال ما خبر داری

میدونم که هر هفته که پرونده اعمال منو میخونی...

روم سیاه

خجالت میکشی که من شیعه شمام

میدونم که گنهکارمو خطاکار

میدونم که بدم

میدونم که اگه حاجتیم داشته باشم .................. هیچی !!!

امامم

منم

غلامی گنهکار

به جان مادرتون خستم

از دروغ

از ریا

از ......

حتی از خودم

دارم میشم یه آدم برفی که هیچ حسی نداره

مهدی جان

در توصیف تو زبونم بند میاد

ولی کاش میتونستم برا یه بارم شده چشمای قشنگتونا میدیدم

و برای لحظه ای دیدن چشمهای شما حاضرم چشمهای خود را برای این موهبت فدای شما

کنم ....

ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی

دل بی تو جان آمد

وقت است که باز آئی

                          

                              * الهم عجل لولیک فرج *

 

 

2 نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 1:11  توسط امید | 
تولد ....
تولدم ...

تولدت...

شاید آغازی باشد برای پروازی بلند ...

اگر

تو بخواهی ....

پروازی که شاید فقط با مرگ پایان میشود ...

نمیدانم

زندگی برایم از طرفی آنقدر سخت است که نمیخواهم تو را هم خسته کنم

و از طرفی دیگر میخواهمت برای زندگی سخت ...

میدانم ...

من تولدم در روستا بود ... در جائی که عشق را با شیر مادر به فرزند میدهند

من یه فرد دهاتیم

که تنها هدیه ام به تو دلم است ...

و خودمم رو خوب میشناسم ...

ولی تو ......!!!!

من برای پرواز بلند به اندازه آسمان حاضرم

برای این پرواز فقط  تو همسفرم باش و فقط تو با من پرواز کن ...

آمین

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 0:31  توسط امید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این وبلاگا خیلی دوست دارم ،چون.....
من درد مشترکم ،،، مرا فریاد کن
من تمنا کردم که تو با من باشی ....تو به من گفتی: هرگز ،هرگز......ومرا غصه این ،هرگز...!!!
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید....

نوشته های پیشین
مرداد 1388
آذر 1387
آبان 1387
اسفند 1386
شهریور 1386
شهریور 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
پیوندها
مریم
  محسن
  غروب
  نازی
  حسین
  مرتضی
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان